|
چشمانم چه گناهی کرده اند که باید این همه اشک بریزند.دست هایم چه گناهی کرده اند که بیاد این همه ناتوان باشند.پاهایم چراباید این همه خسته و ناتوان باشد چهره ام چرا باید این همه پریشان زده باشد ؟قلبم چرا باید شکسته و پر از شور و التهاب باشد؟دلم چه گناهی کرده است که باید در قفس دلی دیگراسیر باشد.احساسات پاک من چه گناهی کرده اند که باید اینک دروغین و پر از ریا باشد گناه من چه بود خدا؟اری گناه من عاشق شدن است.چشمانم نگاهی به چشمان دیگر انداخته اند و عاشق شدند و از شور و التهاب لحظه های عاشقی سرد شدند.پاهایم سوی دیار عشق در حرکت بودند چهره ام رنگ عشق را دید و عاشق شد و پریشان از عشق سفر سفر کرده و غم زده از عشق پر درد.احساسات من بیهوده برای عشق خوانده و نوشته و ابراز شد.اری تمام این دردها و غم و غصه ها به خاطر گناهی بود که در یک نگاه و در یک لحظه چشمانم مرتکب شدند. پشیمانم از این که دستانم را به سوی خدا بردم و از او خواستم که عشقی مقدس را من هدیه کند.پشیمانم از این که چشمانم در چشمان عشق طلسم شده اند.پشیمانم از این که دلی به دل دیگر هدیه دادم و دلم در ان اسیر شد.پشیمانم از این که دست های پر مهر و گرمم را در دستان عشق گذاشتم و دست هایم سرد و ناتوان شد.پشیمانم از این که تمام زندگی و امیدم را در صندوقچه قلب گذاشتم و کلیدش را به روزگار سپردم.خدایا مقصر تویی من از و چشمانم شاکی هستم!این که مرا در این زندان عاشقی اسیر کرده ای و راهی برای بازگشت به گذشته برایم نگذاشته ای و مرا عاشق کرده و در قلب معشوقم طلسم کرده ای لااقل بیا و با ما باش و بیا مرا به عشقم برسان.بیا و ما را مثل دو کبوتر در اسمان ابی ات رها کن. خدایا اینک تو مرا در این سیلاب عاشقی رها کرده ای به قلبم نیروی عشق و دوست داشتن عطا کن تا با احساسات پاک و بی ریا او را از تمام وجود دوست داشته باشم.خدایا به من کمک کن تا به عشقم برسم و یا برای همیشه چشمانم را از من بگیر و تا کی عاشق کسی دیگر نشوم.
اگه دوست داشتی بگو تا باز بگم برات اینقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت. سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ... كسي منتظر توست كسي به رنگ هيچ كس دلتنگ ديدار توست بودي وبودنت باور نبود رفته اي و جاي خاليت هميشه روبروي تنهايي هاست بايد دلبسته نمي شدم آنكس كه رفته است باز نخواهد گشت اين آروزي طولاني به ثمر نخواهد نسشت بايد كه فراموش كرد بايد راهي شد تا روزها سپری شوند ... كدام ستاره گواه آغاز تو بود كه جراحت بال پرستو در اعتماد دستهايت التيام مي يافت و درخت ترس تبر را از ياد مي برد چه خوب بودي اي نازنين وقتي كنار دلتنگي ام مي نشستي چونان كبوتري بر شاخه هاي خالي پاييز و تمام نياز مرا به عشق با صلابتي شاعرانه عاشقانه آواز مي دادي آه چه خوب بودي اي نازنين ...
اکنون که برایت می نویسم قلب سردم را همراه کاروان عشق به سویت روان میکنم تا تو گل معطر که عشق از دلت لبریز است همواره شاداب و پیروز باشی اکنون قلب پژمرده ام را میشکافم و قطره خونی را که از اعماق قلب سردم جاری می شود به عنوان سلام برایت تنها گل تنهاییم می فرستم . عزیزم نمیدونم چطور قلبمو تقدیم عشق زیبایت کنم . عزیزدلم زندگی دریای پرتلاطمی است که موجهای آن ما را به هر سویی پرتاب میکند . زندگی عشقی است که ما در آن گم میشویم و روزی خود را پیدا میکنیم که دیگر دیر شده و ما مانند ماهی که موجهای دریا آن را به خشکی پرتاب میکند و ماهی بر اثر بی آبی جان میدهد و میمیرد یا مانند گلی پژمرده و پرپر شده میشویم زندگی دوران و گذرانی است بر دلهای عاشق . زندگی را به خاطر عشق پاکت به خاطر خنده های زیبایت به خاطر وجودت در کنارم دوست دارم ولی افسوس که درمانده عشق تو شدم و عشق تو تمام ذهن و وجودم را در بر گرفت . فاصله بین من و تو خیلی زیاده مثل زمین و آسمون ولی دوست داشتم دلامون مثل دو تا آهنربا همیشه به هم چسبیده بود و تا ما رو از هم جدا میکردند دوباره یه کششی ما رو به سوی همدیگه می کشوند و به همدیگه می چسبیدیم و از هم جدا نمیشدیم . کسی که لحظات خوش و زیبای زندگی خودشو با عشق تو رنگین میکنه منم منی که عاشقانه به عشق تو زندگی میکنم . کاش درکم می کردی و هرگز پرپرم نمیکردی . تو با رفتنت منو پرپر کردی پرپر شدن به خاطر تو به خاطر تمام خنده های تو به خاطر تمام خنده هایی که از صورت زیبای تو گرفتم هیچوقت خنده هات یادم نمیره یه آرامش روحی و ذهنی بود برام نمی خواستم هیچوقت از دستت بدم نمی خواستم هیچوقت تنهام بذاری نمی خواستم باور کنم که رفتی و تنهام گذاشتی دوست داشتم همیشه پیشم باشی و در کنارم باشی و مال خود خودم باشی ولی روزهایی که احساس تنهایی و بی کسی میکنم می بینم واقعا از پیشم رفتی رفتی واسه همیشه ولی عزیزم هیچوقت فراموشت نمیکنم و همیشه در زندگیم بهترین و قشنگترین دعاها رو پشت سرت نثارت میکنم فقط به خاطر عشق تو به خاطر خنده های زیبای تو می گویم تا همیشه دوستت دارم تا وقتی که نفس میکشم حتی در آخرین نفسم میگویم
وقتی برای اولین بارتو را دیدم دست و پایم لرزید قلبم به گوشه ای از سینه ام پناه برد ترسیده بود چون اولین باری بود که دریایی از عشق را در چشمانی زیبا می خواند. برای همین هم سعی کردم هر چه عشق نقد به همراهم دارم را به حسابت واریز کنم آن روز فکر کردم که تو تنها متعلق به خودم هستی ولی نمی دانستم که لیلی من مجنون فرد دیگری ست.ای عزیز نمی دانی چقدر سخت است وقتی شب ها با یاد کسی به خواب بروی که بدانی او هم با یاد فرد دیگری به خواب می رود.برای به دست آوردن تو چه اشک ها که نریختم و چه شب ها که نامت را برای هزارمین باردر ذهنم مرور نکردم ولی تو....
نام من عشق است ایا می شناسیدم؟ زخمی ام زخمی سراپا می شناسیدم؟ با شما طی کرده ام راه درازی را خسته هستم ٬ خسته آیا می شناسیدم؟ راه ششصد ساله ای از دفتر حافظ تا غزل های شما ٬ آیا می شناسیدم؟ این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است من همان خورشیدم اما می شناسیدم؟ می شناسد چشم هایم چهره تان را هم چنانی که شما ها می شناسیدم این چنین بیگانه از من رو برنگردانید در مبندیدم به حاشا می شناسیدم من همان دریایتان ای رهروان عشق رود های روح دریا می شناسیدم؟ اصل من بودم٬بهانه بود فرعی بود عشق قیس و حسن و لیلا می شناسیدم؟ من بریدم بستون را می شناسیدم؟ مسخ کرده ام چهره ام را گرچه این ایام با همین دیدار حتی می شناسیدم؟ من همان آشنای سال های دورم رفته ام از یادتان ٬ یا می شناسیدم؟
خيلي سخته آدم يكي رو دوست داشته باشه اما به خاطر اينكه ميترسه از دستش بده بهش نگه دوست دارم. خيلي سخته آدم يكي رو دوست داشته باشه اما اون قدر دوست داشتنش رو ندونه خيلي سخته اوني كه دوسش داري كنارت باشه اما فرسنگها ازت دور باشه خيلي سخته اوني كه دوسش داري رو وقتي ببيني قلب كوچيكت تندتند بزنه اما به خاطر اينكه نفهمه سرتو بندازي پايين. خيلي سخته وقتي داري با ذوق و شوق باهاش حرف ميزني اون فقط نگاه سرد و بيروحش و نثار قلب عاشقت كنه. خيلي سخته اوني رو كه دوسش داري رو ببيني كه داره با عشق ديگهاش صحبت ميكنه و وقت ي تو با قلب شكستهاش بهش نگاه كني اون سرشو برگردونه و محلت نذاره. خيلي سخته وقتي بهش بگي دوست دارم اون به جاي اينكه بهت بگه من ديوانه وار ميخوامت فقط نگاه يخ زدهاش رو بهت بندازه و قلبت از سردي نگاش به خودش بلرزه. خيلي سخته وقتي تمام حرفهاي عاشقونهاي كه يه روزي بهت ميزد رو بياد ازت پس بگيره و بگه از اين به بعد بهم فكر نكن. خيلي سخته يه روزي كه اون بهت ميگفت من فقط تو رو دوست دارم بفهمي كه نه ... اون به غير از تو يكي ديگه رو داشته و يا اينكه قبل از تو به يكي ديگه ابراز علاقه كرده باشه و يكي ديگه رو دوست داشته.
تاحالا شده که کسی رو دوست داشته باشی؟ تا حالا شده طعم عشق وافعی رو کشیده باشی؟ تا حالا طعم لحظه ای رو که بفهمی اون دوست نداره چشیدی؟ تا حالا بعد از لحظه ی زجرآور جدایی مزه ی تلخ تنهایی رو چشیدی؟ تا حالا تو عشقت شکست خوردی؟ ....همه ی اینا رو گفتم که بدونی درد من چیه و درمون نداره...اینا رو گفتم که بدونی عاشقی تا حالا عاشق بودی؟ میدونی عشق چیه؟ تا حالا درد جدایی رو کشیدی؟ تا حالا مزه ی تلخ تنهایی رو چشیدی؟ تا حالا شده عاشق کسی باشی و نتونی بهش بگی؟ تا حالا غرورت رو به خاطر عشق کسی زیر پا گذاشتی؟ تا حالا شده کنارش باشی و اینو ندونی که هیچ وقت بهش نمیرسی؟ تا حالا شده از عشقش شبا با بغض و با اشک ریختن خوابت ببره؟ تا حالا شده که توی رویاهات خودتو یارو همدم اون ببینی اما وقتی به خودت بیای بفهمی این رویاها هیچ وقت نمیتونه به حقیقت بپیونده؟ تا حالا شده که قلبت به خاطر دیدنش تاپ تاپ بزنه و دست و پات مثل یخ سرد بشه و بلرزه؟ تا حالا شده توی چشماش نگاه کنی و در حالی که داری از عشقش میمیری نتونی بهش بگی دوسش داری؟تا حالا شده منتظرش بمونی و اون نیاد؟ تا حالا شده احساس کنی که اون فقط مال تو هست و تو فقط مال اون اما بعد بفهمی که همش خیاله؟ تا حالا شده تو براش از عشق حرف بزنی ولی اون از جدایی و رفتن؟ تا حالا شده شبها توی خلوتت اشک در چشم با ستاره ها در مورد بی وفایی یارت حرف بزنی؟ تا حالا شده به آسمون نگاه کنی و اون ستاره ای که همیشه برات چشمک میزد رو دیگه نبینی؟ تا حالا شده از عشقش اون قدر گریه کنی که چشمات سیاهی بره و احساس کنی از بغض توی گلوت داری خفه میشی؟ تا حالا شده بخوای کنارت باشه و باهاش حرف بزنی و راز دل بگی اما اون نباشه؟ تا حالا شده از درد دوریش اون قدر بی قرار بشی که بخوای سر به بیابون بذاری؟ تا حالا طعم اون لحظه رو چشیدی وقتی بفهمی اون دوست نداره؟ تا حالا تو عشقت شکست خوردی؟ همهی این ها رو گفتم تا بفهمی درد من چیه... درد من درمون نداره.... اینارو گفتم که بدونی عاشقی به هیچ کس رحم نمی کنه.....
دست خودم نيست
تنها و خسته بر ساحل دلتنگي نشسته ام ، خيره بر امواج دريا ، روي ماهت در آسمان قلبم لبخند مي زند و چشمانم از شوق ديدنت باراني مي شود .چرا مرا راهي به سوي كوچه باغ مهرباني ات نيست ؟ چرا پشت حصار فاصله ها تنها مانده ام ؟ چرا دستم از دامانت كوتاه است ؟ شايد كوتاهي از خودم باشد ، اما مي دانم تو بزرگوارتر از آني كه اين غريب خسته را در غربت دلتنگي تنها بگذاري امیدوارم که عشق آتشین مرا که از اعماق وجودم بر می خیزد را پذیرا باشی. پس...
گاهی آرزو می کنم...
برای او می نویسم، برای او که بارها دلش را شکستم، برای او که بارها رنجاندمش، برای او که دلش دریاست، برای او که دل دریاییش به من جرأت شکستنش را می دهد، اگر دلش دریا نبود، اگر قلبش از جنس بلور نبود، اگر روحش به لطافت ابریشم نبود، اگر استقامتش به پایایی دیوار نبود، اگر اشکهایش چون مروارید نبود، اگر چشمانش به درخشانی الماس نبود، اگر به اندازه تمام دنیا مهربان نبود، مرا جرأت این همه سرکشی نبود. اگر او نبود، اگر او با تمام وجودش نبود، من نبودم. اگر او و خودش و استقامتش و روحش و اشکهایش و چشمانش نبود، من نبودم. اگر او نبود... در بودنش آرامشی است که تنها در بودنش قابل درک است. وقتی که هست، چه فرو ریخته و شکسته، چه استوار و محکم، چه شاد، چه غمگین، آیه مکرر آرامش است. در عشقش بزرگی بینهایت را درک کرده ام، در عمق نگاهش معنای واژه گذشت را لمس کرده ام، در گرمای دستانش زندگی را تجربه کرده ام. با او زنده ام، در او زندگی کرده ام و در نبودش نیستم، پس بمان، برای همیشه بمان.
انتظار واژه غريبي است واژه اي كه روزها ياشايدم ماه هاست كه باان خو گرفته ام كه چه سخت است انتظار هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداهاي من... خواهم ماند تنها در انتظار تو چرانوشتم در برگ تنهايي هايم براي تو. نمي دانم شايد روزي بخواهند برتو عشق مرا... مي دانم روزي خواهي امد ميدانم گريان نمي مانم خندانم براي ورودت اي عشق. وقتي كه به يادت مي افتم به يادخاطراتت... نامه هايت رامرورميكنم يك بار...نه...صدبار وجودم را سراسر عشق فرا مي گيرد... واشك شوق برگونه هايم روانه مي شود.. تنهامي گويم هميشه در قلب مني ميدانم كه بار خواهي گشت ميدانم به ياد لحظات خوش انتظار و تنهايي دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم
دوست دارم براي تو بنويسم ... ميخوام توي نوشته هام هميشه با من باشي ... ميخوام بهت بگم چقدر دوستت دارم ... ميخوام بگم يه جزيره ي تک و تنهام که بدون تو دلم ميگيره . ميخوام شبها ، رو به ستاره ها با هم خاطرات شيرينمون رو بشماريم . ميخوام به قداست عشقمون کوچيک بشم تا با تو به پرواز شاپرکهاي کنار برکه بخندم ... مثل حس نياز توي سجاده ام مثل روياهاي کودکي ام ... نميدونم ! شايد احساسم مچاله شده باشه . اما با همين حس شيرين کودکي مي نويسم ... تا بدوني ... به اندازه ي تمام دعاهاي شبانه ام دوستت دارم
-ادم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه ... اگه حتي به دو بار كشيد ... اون عشق نيست ... ! عشق نيست ... ! نيست ... ! عشق نيست ... ! شد ... اون عشق نيست ... ! نيست ... ! درهاي بينشون بسته بشه ... اگه فراموش كرد ... اون عشق نيست ... !!! اما تو عاشق نبودی چون منو تنها گذاشتی.خیلی زود ازم گذشتی جواب عشق من و دوست داشتن این نبود. اما با این که منو تنها گذاشتی و روی احساستم پا گذاشتی اما هنوزم دوست دارم. چون تو اولین و آخرین عشقمی. ای کاش من هم عشق اولین و آخرین عشق تو بودم... ای کاش...
کاش مي دانستي..... کاش ميدانستي نم نم خاطرات با تو بودن آتش خرمن زندگي من شد. کاش مي دانستي.... کاش ميدانستي آن زماني که فکرت خواب چشمانم را ربود دلم آغوش گرم محبتت را خواستار بود... کاش مي دانستي.... کاش ميدانستي باور کلمه دوستت دارم آرزوي دعا دست نمازم شد... کاش مي دانستي...... کاش ميدانستي آن زمان که هستيم در سر انگشتانت در چرخش بود باور کردن دل شکسته ام را آغاز حياتي دوباره ميدانستم... کاش مي دانستي.... کاش ميدانستي آن زمان که همه طعم تلخ حرف هايم را ميشنوند طعم شيرين اشک هايم فقط مال تو بود... کاش مي دانستي.... کاش ميدانستي آن زمان که انتظار هر قلب سالمي را ميشکست قلب بند بند خورده ام فقط به اميد بازگشت دوباره ات ميتپيد.... کاش مي دانستي..... کاش ميدانستي آن زمان که الراجعون قلبم را ميخوانند تپش قلب روحم با نيم نگاه دوباره ي تو آغاز ميشود... و اما....... کاش ميدانستي....... کاش ميدانستي آن زمان که هديه ي ناب سلامي دوباره را به من دادي دل پر غصه ام غصه دار تر شد!!!!!!!!! کاش می دانستی........ کاش میدانستی و درک میکردی خستگی تن رنجورم را شکست قلب بند بند خورده ام را و اما هیچ.....
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم او رفت و منوتنها گذاشت .... تنها گذاشت...
چرا تو را ساختم.. چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم... حال دیگر عشق من خفته است و دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند.. وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم... وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم... چه ناگاه بانگ نفس هایت را بر من خاموش کردی... و چه ناگاه شیشه دلم را با غرورت شکستی... چه ناگاه مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی... رهایت کردم رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم در مانده نباشی... و عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاودانه ثبت خواهم کرد... یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با تو سیراب نخواهم کرد... و گل های زیبای باغچه ی عشقم را با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد... تقدیر را این گونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر باشد... دیگر نمی مانم و میروم می روم و ان کلبه عاشقی و غروب پاییزی اش و تمام زیبایی هایش را به تو می سپارم... پس رهایش نکن بذار به پاس عشقی که به تو داشتم تنها این خاطرات بماند... هرگز شوق سفر را نداشتی و مرا همراهی نکردی.... نمی دانم خانه عاشقی کجاست و به کدام سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بر دلم بغضی سنگین حاکم است
هیچکس نمیتواند!
به چشمانه مهربانه تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم به پاکی چشمانم قسم که تا ابد... .....دوستت دارم !
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم پر از اشک های عاشقونه است
چ
عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق یعنـــــــــــــــــــــــــــــــی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بـــــــــــــــــــــــــــــــــودن
واسه زخم دل تنها یامه تو بودی مرحم ولی اون روزا گذشته دیگه نیستی که بدونی کاش میشد بهت میگفتم من میخوام پیشم بمونی با یه دنیا اشک وغصه نمیخوام بی تو بمونم بمونم توی این غروب دلگیر شعر رفتنو بخونم کاشکی بودی و میدیدی من هنوز عاشقت هستم عاشقت هستم من صداتو نشنیدم نم اشکاتو ندیدم توی آشیون قلبت من نموندمو پریدم ولی امروز یاد عشقت منو تنها نمیذاره لحظه های بی تو بودن تو رو یاد من میاره من همونم که چشاتو پر اشک و گریه کردم حالا راه شهر عشقو من نرفته برمیگردم برمیگردم تا همیشه قدر احساسو بدونم شایدم همیشه باید بی تو من تنها بمونم بمونم من صداتو نشنیدم نم اشکاتو ندیدم توی آشیون قلبت من نموندمو پریدم ولی امروز یاد عشقت منو تنها نمیذاره لحظه های بی تو بودن تو رو یاد من میاره من صداتو نشنیدم نم اشکاتو ندیدم توی آشیون قلبت من نموندمو پریدم ولی امروز یاد عشقت منو تنها نمیذاره لحظه های بی تو بودن تو رو یاد من میاره
دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست می داری دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق دوستت دارم همچو تكه ابرهای سفيدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور می كنی دوستت دارم ، همچو رهايی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ، دوستت دارم همچو چشمه ای در دل كوه كه آرام جاری می شود بر روی زمين و دوستت دارم همچو مهتابی كه شبهای تيره و تار را با حضورش پر از روشنايی ميكند دوستت دارم همچو باران بارانی كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و می شويد دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگی منی ، و لياقت اين دوست داشتن را داری دوستت دارم تا حدی كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من دوستت دارم چون نگذاشتی حتی يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود دوستت دارم چون كه ياری ام ميكنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی عبور كنم و دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی كاغذ زندگی مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو می باشد دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من می باشی دوستت دارم چون زمانی كه دفتر عشق را می گشايی و ميخوانی با خواندن نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير می شود
و در اين بيشه ی تنهايی چرا کسی نيست که بگويد من هستم يا نه ؟ اگر هستم پس چرا از نيستی ام چرا کسی نيست به او بگويد در آن زلال نگاهش غرقم چرا کسی نيست بفهمد از اينجا رفتن بهتر از ماندن است چرا کسی نيست بفهمد که من آزادم و اما اسيرم اسير نگاهش اسير عشقی که نگاه سوزانش را در قلبم جا گذاشته و رفته چرا کسی نيست بفهمد که جای اشک تو چشام خونه چرا کسی نيست بفهمد که اسير انتظارماندن يعنی چی ؟ چرا کسی نيست موقعی که ذره ذره وجودم را غم گرفته مرا در اغوش بگيرد چرا غريبم چرا ؟ چرا نمی توانم به هيچ کس بگم منم هستم اما بدون او که برايم مثل هيچ کس نيست
حالا چگونه این دل من با این فریاد دلخراش جدایی کنار برود احساس می کنم که از جدایی
|
About ![]()
کسی رو که دوست داری ازش بگذراگه قسمتت باشه
Archivesهفته سوم خرداد 1388هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته دوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته سوم اسفند 1386 هفته دوم اسفند 1386 Links
***شهر عشق***
حرف های عاشقانه |